تبلیغات
یا صاحب الزمان ادرکنی... - چهار حکایت از بهلول
 
یا صاحب الزمان ادرکنی...
اللهم عجل فی فرج مولانا صاحب الزمان
درباره وبلاگ


بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم عجل لولیک الفرج
و العافیة و النصر
و اجعلنا من خیر انصاره و اعوانه
و المستشهدین بین یدیه

اللهم صل علی محمد و آل محمد

مدیر وبلاگ : محمدرضا
نویسندگان
آمار وبلاگ
شنبه 3 تیر 1391 :: نویسنده : محمدرضا
روزی بهلول به حمام رفت، ولی خدمت‌کاران حمام به او بی‌اعتنایی نمودند و آن طور که دل‌خواه بهلول بود او را کیسه ننمودند. 
با این حال بهلول وقت خروج از حمام ده دیناری که به هم‌راه داشت یک جا به استاد حمام داد. 
کارگران حمامی چون این بذل و بخشش را بدیدند، همگی پشیمان شدند که چرا نسبت به او بی‌اعتنایی نمودند. 
بهلول باز هفته‌ی دیگر به حمام رفت. ولی این بار تمام کارگران با احترام کامل او را شست‌وشو نموده ، بسیار مواظبت نمودند. ولی با این‌همه سعی و کوشش کارگران، بهلول به هنگام خروج فقط یک دینار به آن‌ها داد. 
خدمتکاران حمامی متغیر گردیده پرسیدند: سبب بخشش بی‌جهت هفته‌ی قبل و رفتار امروزت چیست؟ 
بهلول گفت:مزد امروز حمام را هفته‌ی قبل که حمام آمده بودم پرداختم و مزد آن روز حمام را امروز می پردازم تا شما ادب شده و رعایت مشتری های خود را بکنید!!!


یک روز عربی از بازار عبور می‌کرد که چشمش به دکان خوراک‌پزی افتاد از بخاری که از سر دیگ بلند می‌شد خوشش آمد تکه نانی که داشت بر سر آن میگرفت و میخورد ! 
هنگام رفتن صاحب دکان گفت تو از بخار دیگ من استفاده کردی وباید پولش را بدهی !!! 
مردم جمع شدند مرد بی‌چاره که از همه جا درمانده بود بهلول را دید که از آن‌جا می‌گذشت. از بهلول تقاضای قضاوت کرد ... 
بهلول به آش‌پز گفت آیا این مرد از غذای تو خورده است؟ 
آش‌پز گفت نه ولی از بوی آن استفاده کرده است. 
بهلول چند سکه‌ی نقره از جیبش درآورد و به آش‌پز نشان داد وبه زمین ریخت و گفت : ای آش‌پز صدای پول را تحویل بگیر. 
آش‌پز با کمال تحیر گفت :این چه قسم پول دادن است؟ 
بهلول گفت مطابق عدالت است : کسی که بوی غذا را بفروشد در عوض باید صدای پول دریافت کند !

فردی چند گردو به بهلول داد و گفت: بشکن و بخور و برای من دعا کن. 
بهلول گردوها را شکست ولی دعا نکرد. 
آن مرد گفت: گردوها را می‌خوری نوش جان، ولی من صدای دعای تو را نشنیدم! 
بهلول گفت: مطمئن باش اگر در راه خدا داده‌ای خدا خودش صدای شکستن گردوها را شنیده است...!

شخص تنبلی نزد بهلول آمده و پرسید : 
می خواهم از كوهی بلند بالا روم می‌توانی نزدیك‌ترین راه را به من نشان دهی؟ 
بهلول جواب داد: نزدیك‌ترین و آسان‌ترین راه : نرفتن بالای كوه است!!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 18 مرداد 1396 06:06 ب.ظ
Hmm it seems like your blog ate my first comment (it was super long)
so I guess I'll just sum it up what I submitted and say,
I'm thoroughly enjoying your blog. I too am an aspiring blog writer but I'm still new to everything.
Do you have any tips and hints for beginner blog writers?
I'd definitely appreciate it.
یکشنبه 15 مرداد 1396 10:05 ق.ظ
Terrific post however I was wanting to know if you could write a litte more on this subject?

I'd be very grateful if you could elaborate a little bit more.

Thank you!
پنجشنبه 24 فروردین 1396 11:14 ب.ظ
Have you ever considered publishing an e-book or guest authoring on other blogs?
I have a blog based upon on the same ideas you discuss and would love to have you share
some stories/information. I know my visitors would appreciate
your work. If you're even remotely interested, feel free to send me
an email.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


لوگوی دوستان
امکانات جانبی
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :