تبلیغات
یا صاحب الزمان ادرکنی... - اشعاری منتشر نشده از حضرت آیت الله بهجت(ره) (سری1)
 
یا صاحب الزمان ادرکنی...
اللهم عجل فی فرج مولانا صاحب الزمان
درباره وبلاگ


بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم عجل لولیک الفرج
و العافیة و النصر
و اجعلنا من خیر انصاره و اعوانه
و المستشهدین بین یدیه

اللهم صل علی محمد و آل محمد

مدیر وبلاگ : محمدرضا
نویسندگان
آمار وبلاگ
اشعاری منتشر نشده از حضرت آیت الله بهجت(ره)

قلب اگر مِرْآه شد، مَرْئِى بدید
چون مُجَرد هست ما فِى الْغَیب دید
«کل شَىْء هالِک إلا وَجْهَهُ»
آن بداند، کاوست با «هُو» روبه ‎رو
 


از تنفس پى به صاحب مى‌برى
قطع آن دیدى زِعبرت بگذرى
اى خدا! واضحْ مرا مشکل مدار
مشکلاتِ دَهْر بر من سَهْل دار
چون که در دستِ تو باشد کنْ فَکان
چون به دیگر سو رَوَم در هر زمان؟
گر فراموشم بدارى خویش را
یادِ چیزى کى کند دردم دوا؟
از مناجاتم اگر کردى برون
کى سعیدم مى‌نمایى از درون؟
گر به من کردى جهنم را محل
گویم: اى اهل جهنم! لاحِیل
من خدایى غیر حق نشناختم
با شما ‎ها در جهان ننواختم
دوست بودم با همه یارانِ حق
دشمن بدکار و بددارانِ حق
روسیاهى در عمل این ‎جا براند
نقطه‌ بیضاء من در جا بماند
گرچه من این ‎جا سیه ‎رو آمدم
متصل با حَبْلِ مولایم شدم
من نگفتم: روسفیدم در جهان
نامه‌ام نَبْوَد سیه با این و آن
صاحبِ وُدى بُدم چون مو دقیق
همچون بودم با اَوِدائش رفیق
چشم من با دشمنان، روحم لطیف 
من نبودم خارِ رَهْ سر هر شریف
حالیا! در دوزخم بگذاشتى
ساقیا! هر تلخ، شیرین داشتى
چون ز دستت آبریزى بنگرم
بنگرم دست تو، آبش ننگرم
گفت لقمان: تلخ، شیرین شد مرا 
چون ز دستِ مُنْعِمَم دیدم وُرا
ناخنى از دست تو در لقمه‌اى
گر ببینم باشد اَحْلى طُعْمه‌اى
چند پرسى: تلخ بُد یا خوشگوار؟ 
نیست تلخ ار مى‌رسد از دست یار
گرچه در یارى دروغم داخل است
با دروغِ دوستان کالْغافِل است
گر بگویى: دوستى کامل نبود
گویمت، سلمان و بُوذْر دلْ که بود؟
گر بگویى مثل بد، گه داشتى
گویمت: تَوابیش بگذاشتى
 

نورباران مى‌کند وقتِ ظهور
عزت ایمان و ذُل قومِ بُور
گر نبودى اصلِ اَخْبارش ز غیب
بود ممکن عُمْرِ خِضْرش(ع) سَلْبِ رَیب
او بُوَد ایمانیان را دادرس
شیطنت، سُفیانیان را دادرس
مُسْتَغیثا! گر بخوانى با یقین
لطف او، دستت بگیرد راستین
هر زمان پُر مى‌شود از لطف و مِهْر
یک کتابى گر نگویى بود سِحر
غایب است اما بَرِ اهل یقین
اَخْضَرِ حُضار شد آن مَهْ جَبین
 

اى خدا! نورى بده چون نار طور
آن ‎چه در باطن بُوَد آرَد ظهور
یا که ظاهر را کند کالْعَدَم
اِنْدکاک کوه انیت به دَم
گر بدادى اى خدا! محفوظ دار
از سقوط و از معاصى برکنار
تا نگویندم که آقایت تو را
طرد کرده، نیستى اهل شِفاء
یا عتیقى مانده‌اى از کار دور
یا رسیدى نارسى بر کوه طور
از سرور بى‌خودى واقف شدى
دایما مُسْتَغْفِرى از با خودى
قُرب او پروانه ‎‎ها را سوخت پَر
اى مُحاطَ الرب! چرا این بال و پَر؟
چون ندارى علم، محرومى از آن
چون نکردى ذوق، معذورت بخوان
هر که را اُنس عبادت داده‌اند
قاب قَوْسَینِ سعادت داده‌اند
طفل گوید: لَعْبِ اول خوش‌تر است
اى رجل! تقلیدِ اَکمَل خوش‌تر است
 

گر نمازت شد عروج مستقِر
باش دایم در عروج مستمِر
ذکر شد معراجْ ‎آور در صَلات 
ذاکر آمد چون مُصلى از صفات
گر نمازت حاجتت در دست داد
از کلید فتح خود غفلت مباد
بین که تکرارش به «بى ینْطِق» رسید
نُطق حق در سمعِ قارى شد پدید
چون زبانش بُد درخت نور حق 
فهم کن تأویل، ار خواندى ورق
در مُسَبب با سبب در این کتاب
نیست نقص از عقل و شرع اى مستطاب
 

گر تو را باب لِقائش باز شد
«یبْصِرُ ویسْمَعُ بِهِ» آغاز شد
در نمازت خویش را بیرون نما
اجنبى را رَه مده در این سرا
تا بفهمى معنى «لاحَوْل» را
کالْعَدَم بینى تو صاحبْ قول را
از تجلى غیر لفظ آشکار
آشکارا گر بدیدى تاجدار
صاحب غیب و شهود مِلْک و مُلْک
از تجلى برده اِنیت به هُلْک
این تناقض نیست واحد در کثیر
لایکونُ فیهِ جَبرٌ لِلْکسیر
او دخولش با خروجش بى شبیه
هم محیط و هم احاطه، اى نبیه!
نیست عزلت این جدایى در صفت
فهم آن جز رؤیت دل شد عَنَت
این بیاناتى که وَحْیش نبود 
مصدرش بالواسطه چون لب گشود
 

نور خود پیدا شود، أَینَ النجومُ؟ 
جز به حکم عقل، اى صاحب علوم!
شب چه شد پُر شد نجوم آسمان
شمس، معقول است، نى محسوس ‎مان
آن ‎که را چشمِ بصیرت باز شد
کالْعَدَم شد ماسِوى گر ساز شد
یا نبیند، یا ببیند کالْعَدَم
چون خیالاتِ تکاثُر دم بدم
 

عشق آن باشد که در آب فرات
تشنه‌تر بینى تو نورِ کاینات
عشق آن باشد که در میدان جنگ
خود برهنه سازد از هر لُبْس و رنگ
عشق آن باشد که مى‌بُرید دست
دید چون یوسف(ع) ز خودبینى بِرَسْت
عشق آن باشد که چون تیرى کشَند
بى‌خبر باشند غرقِ مَهْوَشَ‌اند
عشق آن باشد که از تکرارِ ذکر
بشنود مذکور ذاکر شد به سِفْر
آن ‎که در هر حال، برهانش بدید
غیرِ او نزدش سِیهْ بُد یا سفید
زشت و زیبا در قِبالش بى جلال
لایقاسُ، ور بود یوسفْ جمال
مُتکى بر نور او، مسرور شد
آمِن از نزدیک و از هر دور شد


منبع: نشریه پنجره شماره 42





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 25 فروردین 1396 07:01 ب.ظ
You actually make it appear really easy with your presentation but I in finding this topic to be actually something that
I think I'd never understand. It seems too complicated
and extremely huge for me. I'm looking forward on your subsequent submit,
I will try to get the grasp of it!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


لوگوی دوستان
امکانات جانبی
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :